تبليغاتX
ایندرا

ایندرا

من خدا هستم ٬ قهرمان هستم٬ من یک زنم و این همه! یعنی که من هیچ چیز نیستم!؟

«... يادش افتاد كه قرار بود خيلي اتفاق‌ها افتاده باشد، قرار بود قبل از چهل سالگي هزار اتفاق افتاده باشد، هزار معجزه غريب، هزار تصميم و انتخاب، هزار كشف و شهود و علم و اعتقاد.

 ياد آن روزها افتاد كه با چه سماجتي پايش را به زمين مي‌زد و مي‌خواست همه دنيا را قانع كند، ياد آن روزها كه قبول داشت و باور مي‌كرد، آن روزها كه خيال مي‌كرد همه چيز به او مربوط است، خوب و بد چيزها، بايد و نبايد چيزها، آن روزها كه صميمانه به خودش و ديگران مي‌گفت: «ما نيامده ايم تماشا كنيم، ما نيامده‌ايم كه با گوش بسته و زبان لال بنشينيم و بگوييم بله، چشم، همينطور است، ياد روزهاي جواني افتاد، روزهايي كه نقشه مي‌كشيد و هزاران هدف داشت، روزهايي كه له له زنان منتظرشان بود و جاي خودش را در ميان آنها مشخص كرده بود.

 سعي كرد فكر نكند. سعي كرد آن روزها را مثل يك عكس كهنه غم انگيز قديمي توي جيبش پنهان كند و در اولين فرصت به دور اندازد. توي سرش چيزي مثل حلقه‌هاي روي آب چرخ مي‌خورد و كنار مي‌رفت.

 فكر كرد شايد اشتباه شده است. شايد حساب زمان از دستش در رفته است. مگر مي‌شود يك مرتبه چشم باز كرد و ديد كه نصف عمر رفته است. مگر مي‌شود يك مرتبه سي و نه تا شمع خريد و همه را با يك فوت خاموش كرد...»

کتاب من هم چه گوارا هستم از گلی ترقی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 14:54 توسط روجا |

محمد ریاحی، رئیس موسسه تحقیقات آب، با اعلام خبر فراهم شدن زمینه همکاری میان دو کشور ایران و چین در زمینه بارورسازی ابرها گفت:‌ خوشبختانه با سفر هیات ایرانی به این کشور و آشنایی بیشتر دو کشور با سطح توانمندی‌های موجود در زمینه بارورسازی ابرها،‌ امکان همکاری‌های متقابل در این زمینه بوجود آمد.

وی افزود: با توجه به مذاکراتی که توسط هیات اعزامی در پکن صورت گرفت توافقاتی در خصوص همکاری‌های فی مابین جهت انجام پروژه‌های تحقیقاتی مشترک با این کشور در زمینه‌های مختلف باروری ابرها از جمله برگزاری دوره‌های آموزشی، خرید تجهیزات و مواد مصرفی بارورسازی ابرها و همچنین امکان تعریف پروژه‌های مشترک تحقیقاتی و عملیاتی حاصل شد.

پ.ن ۱: جل الخالق!!!!!!

پ.ن ۲: ....................

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:1 توسط روجا |

یا ایهاالوبلاگیون!!!

میگن ویروس جدید اومده! البته اینو که هر روز میگن و هر روز هم یه ویروس با ورژن جدیدتر و مدرن تر به بازار ارائه میشه. خدام میدونه که این ویروسها کجا بودن که یهویی توی این دو سه ساله به بازار روانه شدن و تا حالا هم خبری ازشون نبوده. (اینم بمونه قاطیه سوالاهای بی جواب دیگه)

این ویروس معجونیه واسه خودش! معجونی  از بی هویتی - بی مرامی - بی معرفتی - بی وجدانی - نامردی - قدرنشناسی - همنوع آزاری و هزار تا کثافت دیگه که این روزها به شدت داره مد میشه و غلظتش تو خون خیلی از ماها هم داره میزنه بالا!!! کافیه یه نگاه به دور و برمون بندازیم و ببینیم تا کجاها که نفوذ نکرده!!! 

بابا!!! ویروس جدیده!!! ویروس جدید!!! هرچقدر هم انگشت تو دهنت کنی و بالا بیاری و بیرون روی و از این ادا و اطوارها افاقه نمیکنه. ویروسه میشه جزوی از جونتو و تو وجودت ریشه می دوونه و بی ریشت میکنه!!!! بعد هم انتشار و انتقال و ...

چقدر دلم از این ویروسها میخواد!!!!

چقدر دلم هوای کودکی را کرده که کودکیش را از زلال چشمانش بتوان چید!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 18:5 توسط روجا |

توي اين شهري كه جوونهاشو پيرهاش از بي مسكني و بي مامني آهشون دل فلك رو به درد آورده (البته ميدونيم كه دل فلك هيچ فايده اي نداره چون اونهايي كه بايد دلشون به درد بياد اصلا دل ندارن)!!! نميدونم كي و چه جوري به اين فكر افتاده كه براي پرنده ها آشيونه درست كنه؟

وقتي از كنار مجتمع پايتخت مياي وارد وليعصر ميشي همچين يه مقدار كه توي ترافيك جلو رفتي و دود خوردي و فحش شنيدي و ككتم نگزيد!!! به چهارراهي ميرسي كه سمت چپ ميخوره به بيمارستان خاتم الانبيا (يه جوري براتون كروكي كشيدم كه خودمم نتونم راهمو پيدا كنم.) از 500 متر نرسيده به اين چهارراه، يه چيزهاي قرمزي مي بيني كه داره اون بالا بالاها خودنمايي ميكنه؛ بالاي يه درخت بلند كنار يه دكه گل فروشي! (البته اينو براي كسايي گفتم كه موقع رانندگي چش و چال بغلي ها رو در نميارن و به فكر حال گيري و ... نيستن و عوض اينكه جلوشونو نگاه كنن آسمونو نگاه ميكنن)

جلوتر كه ميري تازه متوجه ميشي كه اونها چين؛ يه 10، 12 تا لونه پرنده كه بين شاخه هاي درخت خوشگل مشگل قرار گرفتن. نميدونم كي اين فكرو كرده و كي اونها رو اونجا كار گذاشته و اصلا چطور رفته اون بالاها و چه حالي داشته كه رفته اون بالاها و چه حسي داشته وقتي داشته اين كارو ميكرده و اصلا هدف و نيتش چي بوده و ... اما هرچي كه بوده باعث شد دلم غنج بره! يعني هنوز هم كسي براي بي سرپناه بودن يه پرنده غصش ميشه؟!!!!!!!!!!!

پ.ن: این بلاگفاهم که معلوم نیست چیش شده فکر کنم دست ایادی دشمن در کاره! این آمریکای جنایتکار جنایت ساز فکر کنم در بلاگفا هم رخنه کرده! اومدم وبلاگمو باز کنم رفتم توی صفحه اصلیم دیدم بالاش نوشته میز کاره وبلاگ شبانه های سرگردان!!!!!!!!!!!!!!!۱ خوب دقت کردم دیدم بعله این اصلا ماله یه بنده خدای دیگه است که اشتباها برای من باز شده حالا چی شده و چه اتفاقی افتاده الله اعلم!!!! گفتم حالا که تا اینجا اومدیم (و به دلیل حس کنجکاوی شدیدی که معمولا ایرانیها درگیرش هستن) بذار بریم یه سر و گوشی آب بدیم ببینیم چه خبره؟!!!!!!!!! اما متاسفانه وقتی وارد قسمتهای دیگه شدم دیدم مجددا برگشتم به وبلاگ خودم!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 9:52 توسط روجا |

دره ها گلوله خورده اند

جنگل گلوله خورده است

خون همین حالا دارد

در انارها جمع می شود

من اما

بر تپه ای نشسته ام

بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم

یعنی نام هیچکس در دهانم نیست

و اندوه را

مثل عینکی دودی

بر چشم گذاشته ام

خوب می داند با خورشید چه کار کند

می داند چگونه سبزی شاخه ها را

از پا در بیاورد...

باید بروم

این بهمن کوچک را ترک کنم

اسفند را

بهار را هم...

نه با مرگ

که چیز مسخره ای است...

آن راه کوچک

که بعد از درخت ها لخت می شود

هوس بیشتری دارد.

از کتاب حفره ها از گروس عبدالملکیان

پ.ن:  آقای عبدالملکیان سبک نویی داره که یه جورایی اونو برتر و بالاتر از شاعرای هم عصر خودش قرار داده. نشر چشمه این کتاب رو منتشر کرده (نشری که واقعا بهش ارادت دارم) و خوندنیه.

پ.ن.۲: این صیغه امکان ارسال نظر تکراری وجود نداره دیگه چه جورشه؟؟؟؟ خب من یه مواقعی یادم میره که همه نظراتم رو برای نویسنده بنویسم و مجبورم مجددا برگردم. حالا این نظر که صددرصد متفاوت با نظر قبلیه نمیدونم چرا فرستاده نمیشه و نمیدونم چرا میگه امکان ارسال نظر تکراری وجود ندارد!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:45 توسط روجا |

يكي از دردهاي عميق من توي زندگي، پوچ بودن و كوته بين بودن خيلي از زنها و دخترهاي دور و برمه.

با عرض پوزش از همه اونهايي كه ممكنه اين نوشته بهشون بر بخوره يا حتي بر نخوره، بايد بگم كه نميتونم كه نگم.

سالهاست كه رمانهاي رنگ و وارنگ از نويسنده هاي كيلويي و زرد توي كتابفروشي ها پر شده و چه بسا سرفهرست كتابخونه‌ها اين كتابهاست.

نويسنده هايي كه صرفا براي پر كردن جيبشون قلم به دست ميگيرن و مي نويسن هر آنچه كه نبايد بنويسند. معمولا مخاطبانشون رو هم دختران نوجواني هستند كه باز هم معمولا از لحاظ احساسي تامين نشدن البته اين مسئله هميشه صدق نميكنه.

قبلا گفتم (شايد هم نگفتم) كه براي بار دوم به دانشگاه ميرم و خب، همكلاسيهام چند سالي از من كوچكترن. فكر ميكردم دوره و زمونه عوض شده و دختران جوان اين دوره ذهناشون باز شده و فهميدن كه بايد بفهمن اما متاسفانه...

بي مقدمه بگم نويسنده هايي مثل ر. اعتمادي و م. مودب پور كه الحمدالله رب العالمين تصميم گرفته كه ديگه دست به قلم نبره و خيلي از خواننده هاشو متاسف كرده از اين دست نويسنده‌هان.

فكر ميكردم فقط دخترهاي كم سن و سالن كه به اقتضاي سنشون و به اقتضاي شرايط روحيشون دنبال اين كتابها ميرن اما الان مي بينم نه تنها جوونها كه خيلي از خانمهاي پا به سن گذاشته هم براي مطالعه، اينجور كتابها رو انتخاب ميكنن؛ كتابهايي كه صرفا روي احساسات زنانه تاثير ميذاره و هوش و حواس و ذهن و دل رو به جاهايي ميبره كه نبايد ببره.

مزيت اين قبيل كتابها اينه كه خيلي راحت نوشته ميشه و خواننده لازم نيست به خودش زحمت فكر كردن و تجزيه و تحليل كردن و به كار انداختن مخ بده. اگه از هر صفحه يك پاراگراف رو هم بخونه موضوع و مفهوم (البته اگه مفهومي داشته باشه) مياد دستش اما در عوض معايبش.........

همين جا بايد عرض كنم كه من به هيچ عنوان با روشنفكرنما شدن زنهاي اين دوره موافق نيستم و از اون دست زنهايي نيستم كه ادعا ميكنن زن براي كار خونه ساخته نشده و ... بلكه به نظر و عقيده من بزرگترين و مهمترين وظيفه يك زن ساختن يك كانون خانوادگي گرمه و همين كار، بيشترين لذت رو هم ميتونه بهش بده اما حرف من، چيز ديگه ايه.

هر انساني چه زن و چه مرد، روحي داره كه بايد براي تعالي اون تمام تلاشش رو بكنه. اينكه به هر طريقي بخواي خودت رو محدود و بسته و تك بعدي نگه داري، به نظر من گناه بزرگيه.

خوندن كتاب البته از نوع مناسبش روح رو متعالي ميكنه و طبيعتا برعكسش هم صدق ميكنه اما اين براي زنها هم لازم و واجبه.

دنياي زنهاي ما (باز هم تاكيد ميكنم نه همشون و البته قصد توهين هم ندارم) به اين محدود شده كه صبح تا شب سريالهاي تلويزيوني كشك و دوغي رو ببينن و يا كانالهاي ماهواره اي فارسي-وان و pmc و ... رو كه فقط فرهنگ زشت و غلط و نامانوس با جامعه ما رو به خوردمون ميده نگاه كنن و كتابهاي زرد و مجله هاي زرد رو بخونن و آه بكشن و به اين فكر كنن كه چرا همسرشون بهشون توجه نميكنه و صد البته كه چشمش كس ديگه اي رو گرفته و ديگه براش تكراري شده و ... .

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و باز هم چرا هيچ تلاشي نميكنن كه از اين مرتبه به مرتبه بالاتر صعود كنن؟ بارها شده وقتي ديدم كسي داره مطالبي رو مطالعه ميكنه كه واقعا هجوه بهش كتاب خوبي معرفي كردم و يا حتي توي دانشگاه كتابهام رو به زور به بچه ها امانت ميدم اما دريغ و درد كه حتي نگاهي هم بهشون نميشه و معمولا با اين حرف كه اولش رو خوندم و برام جذابيتي نداشت رو به رو شدم.

كتاب خوب، خوراك خوبه.

 

انسان براي انسان شدن و انسان ماندن آفريده شده و يك زن، مولد انسانهاي بزرگه. قدر زن بودن خودمون رو بدونيم و كاري كنيم كه بچه هامون بهمون افتخار كنن و يك جامعه به اونها افتخار كنه.

پ.ن: كتاب تنهايي پرهياهو از هرا بال رو بخونيد؛ پيشنهاد شديد و قويه منه.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:34 توسط روجا |

بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب:

ديشب يه خوابي ديدم كه دوست دارم بقيه هم بدونن:

خواب ديدم يه گروهي متشكل از زن و شوهر و مادر و فرزند و ... گروهي كه بالاخره يه جوري هر دو نفر يا سه نفرشون به هم تعلق داشتند براي گردش با كشتي عازم مسافرت ميشن. توي اين ميون اتفاقي براي كشتي مي افته و همه اونها توي يه قسمتي از كره زمين كه به شدت سرد بوده و تقريبا هيچ نشوني هم از تمدن نداشته گير مي افتن.

اونها تصميم ميگيرن براي اينكه از سرما يخ نزنن يه بازي رو شروع كنن كه توي اين بازي هر نفري دنبال نفر مقابلش كه اتفاقا به هم دلبستگي هم داشتن ميدوئيدن تا به اين وسيله هم انرژي بگيرن و هم سردشون نشه (حالا نگين اين چه كاريه و اون چه كاريه خوابه ديگه!!!!!!!!!!! دليل و منطق هم نمي شناسه)

اولش با تفريح و شوخي و خنده بود اما كم كم حالتش عوض شد مي ديدم كه خيلي ها از كنار هم رد ميشن بدون اينكه بدونن اصلا شروع اين تلاش و دوئيدن به خاطر گرفتن طرف مقابلشون بوده. كم كم فراموش كردن كه طرف مقابلي هم وجود داره و فقط مي دوئيدن فقط .........

اما اون كناره ها تعداد خيلي كمي بودن كه بعد از يه نگاه به دور و ورشون و بعد از اينكه فهميدن ديگه خواسته نميشن و ديگه حتي ديده نميشن خطر يخ زدن و سرما رو به جون خريده بودن و در حالي كه مستاصل شده بودن يه كناري نشسته بودن و به اين فكر ميكردن كه چي شد كه اينطوري شد!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن: خواب هم خواب فلسفي!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:18 توسط روجا |

نه!

كاري به كار عشق ندارم!

من هيچ چيز و هيچ كسي را

ديگر

در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من و تو را

يك روز

خوشحال و بي ملال ببيند

زيرا

هر چيزي و هر كسي را

كه دوستتر بداري

حتي اگر يك نخ سيگار

يا زهرمار باشد

از تو دريغ مي‌كند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، ديگر

كاري به كار من نداشته باشد

اين شعر تازه را هم

ناگفته مي‌گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم كه

كاري به كار عشق ندارم!

قیصر امین پور

 قیصر از اون دست شاعرهایی که یک سری شعرهاشو اصلا دوست ندارم!!! از اون دست شاعرهاییه که با ایدئولوژیهاش و نگاهش مخالف بودم! از اون دست شاعرهایی که به شدت ایدئولوژیشون رو توی شعرشون مداخله میدن و ...

اما از اون دست شاعرهاییه که شعرهای آخرشو! بعد از اینکه فهمید دنیا دست کیه یا شاید هم دنیا دست کی نیست! میخورم!

پ.ن: میگن سای بابا مرده! میگن میگفته من خدام! میگن اعوذ بالله من الشیطان رجیم! میگن استغفرالله! میگن کافر... میگن...

......

میگن از خودت میتونی به خدا برسی! میگن هر انسانی میتونه خودش خدا باشه! میگن خدا همین نزدیکیهاست! میگن....

.......

پ.ن: خداااااااااااااای همین نزدیکیها!!!!!!!!!!!!!!!! منم! روجاااااااااااا!

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 11:19 توسط روجا |

در همان ترافیک صبحگاهی

وقتی به زمین و زمان و تو!!!!!!!!!! ناسزا نثار میکردم

دانستم عاشق چه جانوری شده ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: چقدر نبودم محسوسه!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 14:52 توسط روجا |

مامور قطار از آن شوخ و شنگ هاست. در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک می زند، هرهر می خندد. همه جور مامور قطار پیدا می شود، همانطور که جورواجور مسافر هست .

می بینید؟ آن ها از کنار زن شوهر مرده که می رود با دخترش جنازه ي عزیزشان را به خاك بسپارند، می گذرند. همانطور جوك می گویند و با صداي بلند می خندند. اما بعد خواه ناخواه، ساکت می شوند.

هاله اي از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فر اگرفته است. هاله ي سکوت، همان وقت که آن ها در خانه شان بودند، دورشان چنبره زد و با آن ها به خیابان و از خیابان به ایستگاه راه آهن و به شهري که می روند، فراگیر شده است. آ نها آدم هایی معمولی اند، نه از آن ها که به چشم بیایند. ناگهان مهم شده اند. آ نها یادآور مرگ اند. مرگ مهم است مگرنه؟ عظمت دارد.

در شهرکی غریب

شروود آندرسن

پ.ن: میگن بهار فصله زایشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام

بالاخره اومدم اما کماکان با سر شلوغ و کمبود وقت شدید. حتما پیش همه دوستام که واقعا دلم هوای وبلاگشون و البته خودشون رو کرده میرم و حتما با دست پر برمیگردم. فعلا............

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 14:22 توسط روجا |


آخرين مطالب
» من همه چه گوارا هستم............
» باروری به شیوه چینی!!!!!!
» ویروس جدیده!!!!!!!!
» لونه پرنده دست و دل ساز!!!!
» بهمن کوچک
» درد عمیق روجا
» خواب فلسفی روجا!
» کاری به کار عشق ندارم!!!!!!!!!!!!!!
» جانور!!!!!!!!
» مرگ
Design By : Pars Skin